Skip to content
Artwork for شعر با صدای شاعر
ArtsHistorySociety & Culture

شعر با صدای شاعر

Schahrouz Kabiri

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Play
  • 23 episodes
  • a few times a week
  • Avg 4 min
  • Persian
Counted on this page — what you have heard stays on this device, so it is not something the list can be paged by.
  • Yesterday · 2 min

    سیمین بهبهانی | آه عشق ورزیدم

    ▨ نام شعر: آه عشق ورزیدم ▨ شاعر: سیمین بهبهانی ▨ با صدای: سیمین بهبهانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ آه! عشق ورزیدم با چگونه حیوانی در چگونه کابوسی با چگونه هذیانی: خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاری در جدال و آمیزش دستی و گریبانی نفرت و محبت بود، انزجار و لذّت بود با غزال خوش‌نقشی مرده در بیابانی. وای! حال قی دارم- تا چه شد که در مستی آبِ گند نوشیدم در بلور فنجانی. تاب شعله می‌شاید تا پلید پالاید تن فکندنم باید در تنور سوزانی. کاش مار می‌گشتم، پوست‌وار می‌هشتم می گریختم از خود با تن درخشانی. آه، نه! که شمشیری زنگ خورده را مانم با خلاف ممزوجی، از غلاف عریانی می گریزم اما تن پیش می‌دود با من تن من است و من از تن خسته‌ای، گریزانی... آه! عشق ورزیدم، سکّه را دو رو دیدم: روی، نقش جبریلی، پشت، شکل شیطانی. ▨ سیمین بهبهاتی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • Thursday · 3 min

    خسرو گلسرخی | ای سرزمین من

    ▨ نام شعر: ای سرزمین من ▨ شاعر: خسرو گلسرخی ▨ با صدای: خسرو گلسرخی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ این استعمار؛ این جامه‌ی سیاه معلق را چگونه پیوندی است با سرزمین من؟ ▨ آن کس که سوگوار کرد خاک مرا آیا شکست در رفت‌وآمد ِ حمل ِ این همه تاراج؟ ▨ این سرزمین من چه بی‌دریغ بود که سایه‌ی مطبوع خویش را بر شانه‌های «ذوالکتاف» پهن کرد و باغ‌ها میان عطش سوخت و از شانه‌ها طناب گذر کرد ▨ این سرزمین من چه بی دریغ بود ثقل زمین کجاست؟ من در کجای جهان ایستاده‌ام؟ با باری ز فریادهای خفته و خونین ای سرزمین من من در کجای جهان ایستاده‌ام؟ ▨ خسرو گلسرخی، این شعر را در آخرین دفاعیه‌ی خود در دادگاه نظامی خوانده که عینا اینجا آمده است. گلسری توسط همین دادگاه محاکمه و بلافاصله اعدام شد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • Tuesday · 2 min

    نادر نادرپور | کتاب پریشان

    ▨ نام شعر: کتاب پریشان (اشک پدر) ▨ شاعر: نادر نادرپور ▨ با صدای: نادر نادرپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ این شعر را شاعر برای دخترش، پوپک نادرپور نوشته است ـــــــــــــــــــــــــــــــ امید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توست قراربخش دلم، تاب گاهواره‌ی توست تو ای شکوفه‌ی ایام آرزومندی بمان که دیده‌ی من روشن از نظاره‌ی توست نگاه پاک توام صبح آفتابی بود کنون چراغ شبم چشم پرستاره‌ی توست به یک اشاره مرا رخصت پریدن بخش که مرغ وحشی دل رامِ یک اشاره‌ی توست به پاره‌کردن اوراق هر کتاب مکوش دلم کتاب پریشان پاره‌پاره‌ی توست شبی نماند که بی‌گریه‌ام به سر نرسید زلال اشک پدر، برق گوشواره‌ی توست دلم چو موج، به سر می‌دود ز بیم زوال کرانه‌ای که پناهش دهد، کناره‌ی توست خجسته پوپک من، -ای یگانه کودک من-! امید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توست ▨ نادر نادرپور از کتاب: گیاه و سنگ، نه آتش به تاریخ دهم اردی‌بهشت ۱۳۴۱ ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت یک: این شعر توسط استاد محمدرضا شجریان اجرا شده است پی نوشت دو: ازوبسایت مستطاب پرند (راوی حکایت باقی) برای به اشتراک‌گذاری این شعر و جزییات آن، سپاسگزاریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 23 · 1 min

    ملک‌الشعرا بهار | ای وطن من | صدای فریدون فرح‌اندوز

    ▨ نام شعر: ای وطن من (بخشی از این قصیده‌) ▨ شاعر: ملک الشعرا بهار ▨ با صدای: فریدون فرح‌اندوز ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ ای خطّهٔ ایران مِهین‌، ای وطن من ای گشته به مهرِ تو عجین جان و تن من {ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز آشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من} دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست ای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من {بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من ای بارخدای من گر بی‌تو زیم باز افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن هرگز نشود خالی از دل محن من از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کز من تا بر نشود ناله نبینی بدن من دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگ کز بافتهٔ خویش نداری کفن من} بسیار سخن گفتم در تعزیت تو آوخ که نگریاند کسی (نگریانَد کس) را سخن من وآنگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق کز خون من آغشته شود پیرهن من و امروز همی‌گویم با محنت بسیار دردا و دریغا وطن من‌، وطن من ▨ ملک‌الشعرا بهار ـــــــــ پی‌نوشت: این دکلمه فقط شامل بخش‌هایی از این قصیده است. بخش‌های دکلمه نشده در داخل آکولاد آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 21 · 2 min

    ساعد باقری | ترانه‌ای بر لب

    ▨ نام شعر: ترانه ای بر لب ▨ شاعر: ساعد باقری ▨ با صدای: ساعد باقری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ بزن که هر نیش زخمت، ستاره‌ای در شبم شد بگو، که هر حرف تلخت ترانه‌ای بر لبم شد از آن شبِ گرمِ وحشی که شعله در خونِ من ریخت کدام برفِ زمین‌گیر حریف تاب و تبم شد کلیدِ قفلِ زبان تو، ترانه‌های جهان تو تفاوت از چشمم افتاد که عاشقی مذهبم شد ستایشِ هر چه زیبا سرودِ زیبایی‌ات بود سرودنِ هرچه ای تو، ترانهٔ یا ربم شد هزارها سال نوری مده فریبم به دوری ببین که هر سنگِ راهی به سوی تو مرکبم شد دمیده صبحِ نگاهت هنوز باور ندارم چه لحظه‌های عزیزی که قسمت امشبم شد ▨ ساعد باقری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 19 · 1 min

    یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۱۷

    ▨ شعر: دلتنگی‌ها ۱۷ ▨ شاعر: یدالله رویایی ▨ با صدای: یدالله رویایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنگاه كویر ِمشكل را از فاصله ساختند آغاز مرغ بود آغاز بال پایدار و مرغ اول جهان ناگاه وقتی كه كویر مشكل را از فاصله ساختند فریادی سخت بركشید و سمت شن‌ها را آشفت فریاد میان آب افتاد و آب با زمزمه تارهای صوتی را لرزاند و حافظه‌ی قنات را باد آزرد وقتی كه تارهای صوتی در گوشت آب می‌لرزید ▨ شعر شماره ۱۷ از مجموعه دلتنگی‌ها شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ چاپ اول: ۱۳۴۶ ــــــــــــــــــــــــــــ تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۱۶ است Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 17 · 3 min

    پروین اعتصامی | مست و هشیار

    ▨ نام شعر: مست و هشیار ▨ شاعر: پروین اعتصامی ▨ با صدای: صدیقه کامور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست! گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی گفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آن‌جا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟ گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرفِ کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست ▨ پروین اعتصامی متخلص به پروین Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 15 · 3 min

    قیصر امین‌پور | می‌خواستم که ولوله بر پاکنم ولی

    ▨ نام شعر: می‌خواستم که ولوله بر پاکنم ولی ▨ شاعر: قیصر امین‌پور ▨ با صدای: شاعر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــ می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی تا باز روح قدسی حافظ مدد کند دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ با رود رو به جانب دریا کنم ولی این بی کرانه آبی آیینه ی تو را با چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی «باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورم فکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 13 · 7 min

    محمد مختاری | هامون | پالایش شده

    ▨ نام شعر: هامون (بخشی از شعر بلند «منظومۀ ایرانی») ▨ شاعر: محمد مختاری ▨ با صدای: محمد مختاری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ___________________ میان‌مان صدایی تبخیر شد و مرگ جار زد درون خالی‌اش را بی‌تحاشی. گذشت عمر در گذر شن و بی‌قراری خون که پاشنه به خاک می‌کوبد و خاک، خاک، لایه لایه‌ی هزار ساله و خاکروبه‌هایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما می‌افشانند. پناه بوته‌های گز بتلخی آبی از کناره‌های عمر می‌رود به سرنوشت شوره بر شیار برفگینه‌ی نمک نک می‌زنند کلاغ پیر و کبک کاهل. رباطهای یاوه‌ی کپک زده دهان گشوده‌اند به خمیازه و در ردای باد تاب می‌خورد پوسیدگی و روزنامه‌های زرد و آبدیده گاه از پر قبایی بیرون می‌پرد. -“زمان شکافته ست و نشت کرده است غبار و سایه‌های نخ نما و سرداریهای بیدخورده. خط غباری بر پوست آهو و شله‌های رنگ و رو رفته و چهره‌های فرسوده در قابهای کهنه که از کنارشان بی‌تاب گذشته بودیم و از درونمان اکنون سر بر می‌آورند تا ما را در قابی میخکوب کنند. -“کی اند و از کجا می‌آیند؟ که نیمی از من بوده‌اند و مادرانم در حلقه‌ی عذاشان گریسته‌اند. از آرواره‌ی افق بیرون می‌آید صفی از اندامهایی برهنه بی‌سر بی‌تاب صفی دگر که ابریشم به زیر کرباس پوشیده‌اند. -“و پوستشان آمخته‌ی پرستو و باران نیست، وز چنبر عزایم و دندان مار نفس می‌کشند.” گشوده می‌شود طومارها و بوی نفتالین مشام باد را می‌آزارد کلاهی از کناره‌ی افق فرو می‌افتد و پوزخند خاک موج برمی‌دارد: … -“نگاه میهنم پیرم کرده است چراغ ماتم است گلایل. کسی توازن انسان و خاک را می‌خواهد برهم زند صدای زنجره می‌گیرد و کرم لای خط و گندم و شناسنامه وول می‌خورد شمایل کدر مرگ و هاله‌ای که گرداگردش بسته‌اند. نگاه نیم بسته بر دوایر فرا رونده گلوی آفتاب و شیشه‌ای شکسته که برق می‌زند. و خون روز و رودخانه در غبار و پلک‌های خسته گم می‌شود نمک دهان و زخم را فرو می‌بندد و گاه گاه خش خش مدادی بر کاغذی که مهره‌های پشت را می‌لرزاند. غبار جای گام‌های تند نشسته است. و گام‌ها که باد را مهار کرده بودند مساحت کویری حیات را اندازه می‌گیرند ▨ محمد مختاری بخشی از شعر بلند “منظومۀ ایرانی” Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 11 · 5 min

    محمدعلی بهمنی | آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان

    ▨ نام شعر: آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان ▨ شاعر: محمدعلی بهمنی ▨ با صدای: محمدعلی بهمنی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ___________ ناگهان دیدم كه دور افتاده‌ام از همرهانم مانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانم ناگهان آشفت كابوسی مرا از خواب كهفی دیدم آوخ قرن‌ها راه است از من تا زمانم ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی گرچه ویران خاكش اما آشنا با خشت جانم ها... شناسم! این همان شهر است شهر كودكی‌ها خود شكستم تک‌چراغِ روشنش را با كمانم می‌شناسم این خیابان‌ها و این پس كوچه‌ها را بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان ز آسمان می‌پرسم آخر من كجای این جهانم؟ سوز سردی می‌كشد شلاق و می‌چرخاند و من درد را حس می‌كنم در بند بندِ استخوانم می‌نشینم از زمینِ سرزمین بی‌گناهم مشت خاكی روی زخم خون‌فشانم می‌فشانم خیره بر خاكم كه می‌بینم ز كرت زخم‌هایم می‌شکوفد سرخ گل‌هایی شبیه دوستانم می‌زنم لبخند و بر می‌خیزم از خاک و بدین‌سان می‌شود آغاز فصل دیگری از داستانم ▨ محمدعلی بهمنی ___________ به شما پیشنهاد می‌کنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 9 · 6 min

    مهدی حمیدی شیرازی | نامه‌ای به دخترم

    ▨ نام شعر: نامه ای به دخترم ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ توضیح خانواده‌ی شاعر: نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند. ــــــــــــــــــ از تهران به نیویورک ــــــــــــــــــ نازنین، ای سپیدیِ روزم واپسین شادیِ شب‌افروزم ای ز یک لحظه اشتباهِ پدر چون پدر، غرق در گناهِ پدر بی‌گنه‌تفته ز آتشِ هستی داده کفارّهٔ دمی مستی از که نالم، که دشمنِ تو منم اهرمن کیست؟ من خود اهرمنم ما همه کشتگانِ یک نفسیم در قفس‌ماندگانِ یک هوسیم از بنِ خاک تا برِ افلاک خاک بر فرق هرکه آمد، خاک خرّما کشورا که آن عدم است نه در آن شام، نه سپیده‌دم است چند در بندِ این ریا بودن که نبودن به است یا بودن؟ گفت دانا که «بود» رنج‌کشی‌ست کاهشِ رنج، لذّت است و خوشی است هر که را در بلایِ بود شکی‌ست خوب‌وبدناشناخته محکی‌ست گر کسی بنگرد به باریکی هست کمبودِ نور، تاریکی نور و ظلمت چو تار و پود نیَند ناخوشی و خوشی، دو بود نیَند ناخوشی‌ها همه ز هستی‌هاست دردِ هستی خمارِ مستی‌هاست گر مرا پایِ این خمار نبود دستِ تو در دهانِ مار نبود ور گناهی مرا به عالم نیست گر همین یک گنه بوَد کم نیست چه گناهی بتر ز کاشتن است؟ زرد کردن ز تشنه‌داشتن است؟ گر نه دانسته‌ای و نه دانی اینْت گفتارهای یزدانی خلقِ حوا و آدمِ شیدا رمزِ پنهان و قصهٔ پیدا معنیِ آن نکویِ زشت‌شده چون شده خلق، از بهشت شده معنیِ گول‌خورده و تفته چون به خود آمده ز خود رفته از بلندی خزیده زی پستی یعنی؛ از نیستی سوی هستی گندمی داده دردِ کاستنش یعنی؛ آتش کشیده خواستنش من تو را میلِ کاستن دادم هستی و دردِ خواستن دادم از حریم نهانی‌ات کندم در ضمیرِ جهانَت افکندم عینِ شیطان شدم به راه‌بری راندمت از بهشتِ بی‌خبری ▨ دکتر مهدی حمیدی شیرازی بیست‌ودوم اسفند ۱۳۴۴ - تهران ــــــــــ ▨ شعر: نامه ای به دخترم ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ─────♬ ───── نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند. ــــــــــــــــ پی‌نوشت : این شعر بسیار طولانی‌تر است و شاعر تنها ابیاتی از آن را به انتخاب خود دکلمه کرده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 7 · 3 min

    اسماعیل خویی | به سوی من

    ▨ نام شعر: به سوی من (غزلواره‌ی شماره ۱۵) ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ غنیمتی ست تو را داشتن. در این گذار، که بر وحشت است و بر ظلمات، شبِ سترونِ دلگیر از زنجیر می‌گذرد. فدای گیسویت،اما: تو با منی و تو تا با من باشی شب از نوازشِ گیسویت، از حریر می‌گذرد. تو از کدام افق می‌آیی که پاکبازتر از خورشیدی؟ صنوبری چو تو چون می‌روید در پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟ خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاک پاک مانده نگارا؟ شب از کدام سو می‌وزد که روشنم من و تاریک و از ستاره و غم سرشارم؟ آه! باری! بگذریم... به سوی من چو می‌آیی تمامِ تن تپش و بال می‌شوم چو در تو می‌نگرم زلال می‌شوم سخن چو می‌گویی آفتاب برمی‌آید و می‌پذیرم من که هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پاید و می‌سرایم با نایی از سکوت که مولوی حق داشت هماره عاشق بودن را هماره بسراید ▨ اسماعیل خویی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 5 · 4 min

    نیما یوشیج | قو | صدای احمد کیایی

    ▨ نام شعر: قو ▨ شاعر: نیما یوشیج ▨ با صدای: احمد کیایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ صبح چون روی می‌گشاید مهر روی دریای سرکش و خاموش می‌کشد موج‌های نیلی چهر جبّه‌ای از طلای ناب به دوش. صبحگه، سرد و تَر، در آن دم‌ها که ز دریا نسیم راست گذر، گل مریم، به زیرشبنم‌ها شستشو می‌دهد بر و پیکر. صبحگه، که‌انزوای وقت و مکان دل‌رباینده است و شوق افزاست، بر کنارِ جزیره‌های نهان قامت با وقار قو پیداست. آن‌چنانی که از گلی دسته پیش نجوای آب‌ها تنها، وسط سبزه‌ی خزه‌بسته تنش از سبزه بیشتر زیبا. می‌دهد پایِ خود تکان، شاید که کُند خستگی ز تن بیرون. بال‌های سفید بگشاید بپرد دربرابر هامون. بپرد تا بدان سوی دریا در نشیبِ فضای مثل سحر، برود از‌جهان خیره‌ی ما بزند در میان ظلمت، پَر. برود در نشیمن تاریک با خیالی که آن مصاحب اوست، در خطِ روشنی چو مو باریک بیند آن چیزها که در خورِ قوست. لکّ ابری که دور می‌مانَد موج‌هایی که می‌کنند صدا، وندر آن‌جا کسی نمی‌داند که چه اشکال می‌شوند جدا. لیک مرغ جزیره‌های کبود، در همین دم که او به تنهایی سینه خالی ز فکر بود و نبود می‌کند فکرهای دریایی. نظر انداخته سوی خورشید، نظری سوی رنگ های رقیق با تکانی به بال‌های سفید بجهیده‌ست روی آبِ عمیق. برخلافِ تصورِ همه، او مانده دیوانه‌ی حکایت آب گر کسی هست یا نه، ناظرِ قو قو در آغوشِ موج‌هاست به خواب. ▨ نیما یوشیج بیستم فروردین ماه ۱۳۰۵ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 3 · 3 min

    سیمین بهبهانی | در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی)

    ▨ نام شعر: در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی) ▨ شاعر: سیمین بهبهانی ▨ با صدای: سیمین بهبهانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ___________ درحجمی از بی انتظاری ؛ زنگ بلند و سوت کوتاه سیمین تویی ؟ آوای گرمش؛ آمد به گوشم زآن سوی راه یک شیشه مِی، پر نشئه و گرم، غل‌غل کنان در سینه شارید راه از میان انگار برخاست؛ بوسیدمش گویی به ناگاه -« آری!منم!» خاموش ماندم .- «خوبی؟ خوشی؟ قلبت چه طور است؟» _ چیزی نگفتم ؛ راه دور است - ؛ - «خوبم ! خوشم ! الحمدالله ! » کودک شدیم انگار هر دو؛ شش سال من کوچکتر از او باز آن حیاط و حوض و ماهی؛ باز آن قنات و وحشت و چاه قایم نشو! پیدات کردم؛ بی خود ندو! می گیرمت ها افتادم وپایم خراشید؛ شد رنگ او از بیم چون کاه زخم مرا با مهربانی، بوسید؛ یعنی: خوب شد خوب بنشست و من با او نشستم؛ بر پله‌ای نزدیک درگاه آن دوستی نشکفته پژمرد؛ وان میوه‌، نارس چیده آمد آن کودکی ها حیف و صد حیف؛ وین دیرسالی آه و صد آه حرفی بزن! قطع است؟ - نه نه! من رفته بودم سالها دور تا باغ های سبز پر گل ؛ تا سیب های سرخ دلخواه حالا بگو قلبت چه طور است؟» - قلبم ؟ نمی‌دانم! ولی پام روزی خراشیده است و یادش؛ یک عمر با من مانده همراه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • August 1 · 3 min

    محمد زهری | به فردا

    ▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان) ▨ شاعر: محمد زهری ▨ با صدای: محمد زهری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ به گل‌گشتِ جوانان ، یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان ! که ما در ظلمتِ شب ، زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خون‌آشام ، نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ، به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا. و خونِ ما به سرخیِ گلِ لاله به گرمیِ لبِ تب‌داِر بی‌دل به پاکیِ تنِ بی‌رنگِِ ژاله ریخت بر دیوارِ هر کوچه و رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛ و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهری و این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که می‌بافید و این است آن گلِ آتش‌فروزِ شمعدانی که در باغِ بزرگِ شهر می‌خندد و این است آن لبِ لعلِ زنانی را که می‌خواهید و پرپر می‌زند ارواحِ ما اندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛ و عشق ماست لای برگ‌های هر کتابی را که می‌خوانید. شما یاران نمی‌دانید چه تب‌هایی تنِ رنجور ما را آب می‌کرد چه لب‌هایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ می‌شد و چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود می‌گردید . ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دورهٔ خود ، حصارِ ساکتِ زندان ، که در خود می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را {سرِ آزادِ مردان را فراز چوبه‌های دار} و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود می‌گدازد آهنِ تنها ، تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کارا کسی از ما، نه پای از راه گردانید و نه در راه دشمن گام زد . و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتان و این نوشی که می‌جوشد میانِ جام‌هاتان گواهِ ماست، ای یاران ! گواه پایمردی‌های ما گواه عزم ما کز رزم‌ها جانانه‌تر شد! ▨ محمد زهری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • July 30 · 7 min

    بکتاش آبتین | خسرو خطر

    ▨ نام شعر: خسرو خطر ▨ شاعر: بکتاش آبتین ▨ با صدای: بکتاش ابتین ♬ از آلبوم: او یک فرشته بود ♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست ــــــــــــــــ صورت نرمی دارد سمبادۀ پیر چه دیر افتادن چاقو از نفس چه زود ربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربود ببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟! جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟ خط می‌کشند خودکار و چاقو با هم و تو در نامه‌های فراوانی بد‌خط بوده‌ای و با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده می‌نوشتی و نستعلیق تو را شکسته‌تر می‌نوشت و نوشت که در تو مردی پنجاه‌ساله روحی خوش‌نویس جا گذاشت و گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپاره‌ها بنویسی و نوشت که هنوز در تو مردان غیوری در سایه‌اند با آفتاب حرف‌های روشنی داشتی و هنوز که هنوز است در تو ایلی با سنگ‌های فراوان خواب‌های گرم می‌بینند می‌بینی چگونه آفتاب با سنگ قبر تو می‌جنگد؟! و تو خوابیده‌ای و خاک خواب تو را می‌بیند ببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟! (خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یه‌جوری زده بودی که هیچ دکتری نمی‌تونس بخیه‌ش کنه بیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه) خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودی تمام کارهایت بهانه‌ای برای جنگیدن بود وگرنه پیش از جنگ نیز تو می‌جنگیدی با چاقویی در دست، مست! بعد از جنگ نیز تو می‌جنگیدی با چاقویی در دست، مست! و تو عاشق خندیدن بودی و تمام کارهایت بهانه‌ای برای خندیدن بود به خاطر بیاور به بسیج می‌رفتی و می‌خندیدیم به جبهه می‌رفتی و می‌خندیدیم هی مجروح می‌شدی و هی می‌خندیدیم بعد از جنگ را به خاطر بیاور با بسیجی‌ها می‌جنگیدی و می‌خندیدیم چاقو می‌کشیدی و می‌خندیدیم هی به زندان می‌رفتی و هی می‌خندیدیم می‌خندیدیم میـ خکوب شده‌ام که چرا دیگر نمی‌خندی؟! بلند شو خسرو به چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن! نه؛ تو دیگر نمی‌توانی از خنده روده‌بُر شوی چرا که تو از مرگ روده‌بُر شده‌ای چرا که تو از جنگ روده‌بُر شده‌ای و ترکشی که بیست‌سال در مغز تو فکر می‌کرد تو را به فراموشی کشانده! تو نمی‌دانی که قرار است ترکش به زودی در مغز تو آمبولی کند خسرو! جنگ سایۀ شومی دارد یعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو می‌جنگد دارم از خنده روده‌بُر می‌شوم خسرو تو هنوز هم داری همۀ ما را می‌خندانی چگونه می‌توانم باور کنم خسرو خطر بیست‌سال بعد از جنگ با چاقویی در دست و زندانی در شصت شهید شده است؟! و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمی‌کند چه کند هنوز هم خطرناکی خسرو و هنوز مردۀ تو بسیاری را می‌ترساند و ما هنوز می‌خندیدیم و هنوز گریه می‌کنیم و هنوز تو هستی که نیستی را به ما نشان می‌دهی جنگ است خسرو جنگ می‌بینی؟ نه! کسی که از دور شلیک می‌کند خون را نمی‌بیند تنها از دهان داغ تفنگ پوکه‌هایی سرد باقی می‌ماند خونریزی و آبروریزی برادران خونی دوری هستند شبیه تو و مصطفای مُشجّر که شیشه‌های ساده به او اقتدا می‌کنند جنگ را رها کن خسرو آب از سر جانماز‌ها گذشته و رزمندگان قدیمی بعد از جنگ گروهان‌گروهان عقب‌نشینی کرده‌اند! جنگ را رها کن خسرو و ای کاش جنگ نیز تو را رها می‌کرد! ▨ بکتاش آبتین از مجموعه شعر «تنهاییِ دسته‌جمعی» چاپ‌شده در فرانسه - نشر ناکجا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • July 30 · 9 min

    ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده

    ▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده ▨ شاعر: ایرج میرزا ▨ با صدای: سبحان گنجی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ سخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همی هان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی در روزگار هر پسری بی‌پدر شود تنها تو نیستی که شدی بی‌پدر همی اسکندرِ کبیر که می‌رفت از جهان گفت این سخن به مادرِ خونین جگر همی کز بعد من عزایی اگر می‌کنی به پای طوری بکن که باد پسندیده‌تر همی تنها مگِری، عدّه‌ای از دوستان بخواه کآیند و با تو گریه نمایند سر همی لیکن چه عدّه‌ای؛ که نباشند داغدار زان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همی با عدّه‌ای بگَری برایم که پیش از این ننموده مرگ از درِ ایشان گذر همی زیرا که داغ دیده بگرید برای خویش وآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همی گر گریه‌ای کنند، کنند از برایِ من مرگِ کسی نباشدِشان در نظر همی چون خواست مادرش به وصّیت کند عمل با عدّه‌ای شود به عزا نوحه‌گر همی یک تن که داغ‌دیده نباشد نیافتند بشتافتند گرچه به هر کوی و در همی این گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از این آن گفت مرده شوهرم اندر سفر همی آن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبل دارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همی آن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیش مرگ پدر نموده مرا دربه‌در همی القصّه مرگ چون همه‌کس را گَزیده بود حاضر نشد به محضرِ او یک نفر همی چون مادرِ سکندر از این گونه دید حال دانست سّرِ گفتۀ آن نامور همی یعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرد دیگر مکن تو گریه برای پسر همی بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست بی‌داغ نیست لالهٔ باغِ بشر همی سختی چو بالسّویّه بود سهل می‌شود چون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همی باری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفت زاری مکن که هیچ ندارد ثمر همی یک مرده سر ز خاک نمی‌آورد برون صد سال اگر تو خاک بریزی به سر همی گفتند زلف کندی و بر خاک ریختی بر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟ بر مالِ غیر دست تصّرف مکن دراز خود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همی آن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش است با این گروه جور مران این قَدَر همی آن آشیانِ مرغِ دل بی‌نوایِ ماست ای باغبان! مخواهش زیر و زبر همی آن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توست مالِ من است و مالِ نسیم سحر همی گر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هست آن مادرِ ستوده‌ات اندر حضر همی داری ز خود چهار برادر بزرگتر هر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همی بر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز بر کُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همی از هر خیال بیهُده خود را کنار گیر مشغول شو به کسب کمال و هنر همی یک‌روز درس و مشق مکن ترک زینهار! مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همی یک‌روز اگر ز درس گُریزی، به جان تو بگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همی ور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبول دل بَندَمَت چو مفلسِ بی‌زر به زر همی با مادرت به رأفت و طاعت سلوک کن با خواهرت بجوش چو شیر و شکر همی پرهیز کن ز مردمِ بی‌عار و کم‌عیار همسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همی با آن قدم ز خانه برون نه اگر نهی کِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همی باش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیر شو از برایِ حفظِ شرافت سپر همی در طبع ساده خویِ بَدان آن‌چنان دَوَد کاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همی قدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگار یک عاشقِ درست نبینی دگر همی ▨ ایرج میرزا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • July 28 · 3 min

    اسماعیل خویی | امشب

    ▨ نام شعر: امشب (غزلواره‌ی شماره ۱۰) ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ موسیقی: کیهان کلهر، آلبوم شهر خاموش ▨ نقاشی پرتره‌ی پوستر: اثر امیرمحمد قاسمی‌زاده ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ امشب نمی‌دانم چه باید کرد امشب کسی در خانه‌ی من نیست گیرم، برون از من تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پر بار گیرم خُم مهتاب هم سرشار من با که نوشم دُردِ شادی یا غم خود را وقتی که مستی چون تو هم‌پیمانه‌ی من نیست؟ دیروزها وقتی که شب می‌شد من تازه با صد بامدادِ تازه در جانم آغاز می‌گشتم روزِ سیاهِ نابه‌سامان را چون خواب تاریک پریشانی نوردیده سوی نوازش، سوی آرامش سوی نگاه و خنده‌ی تو باز می‌گشتم اما امشب شبِ بی‌روزنی در من تنها، تهی، تاریک، گسترده‌ست امشب نمی‌دانم چه باید کرد وین تیره‌ی دل‌سرد با من نمی‌دانی چه‌ها کرده‌ست با من نمی‌دانی چه‌ها کرده‌ست با من نمی‌دانی چه‌ها کرده‌ست ▨ اسماعیل خویی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • July 26 · 3 min

    نیما | نیما یوشیج | صدای احمد کیایی

    ▨ نام شعر: نیما ▨ شاعر: نیما یوشیج ▨ با صدای: احمد کیایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ از بَرِ این بی‌هنر گردندهٔ بی‌نور هست نیما اسمِ یک پروانهٔ مهجور مانده از فصلِ بهاران دور در خزان زردِ غم جا می‌گزیند بر فرازِ گلبنانِ دل بیفسرده نشیند. دست سنگینی‌ست در درونِ تیرگی‌های عذاب‌انگیز که به روی سینهٔ اهریمنان و نابکاران و دروجانشان فرود آید هم‌چنین روی جبین نازنینان و فرشتگان ... اسم شورافکن یکی گردنده است این اسم در زمین نه، بر فراز آسمان نه، در همه جا در میان این زمین و آسمان از پیِ گمگشتهٔ خود می‌شتابد آن زمان که بر بساطِ بی‌نوای خود درآید خواهدش از دیده خون بارَد ولیکن آوَرَد شرم از وقارِ پهلوانی دایماً در پیش روی او بدان‌سانی که او باشد نشسته هم‌چو کلهٔ جغد پیری سر فرود آید از او در کنار صفحه‌ای در وی خطوطی تیره. با وی این پیمان کند که هیچ وقتی نه به ترکِ راه و رسم خود بگوید. ▨ نیما یوشیج شانزدهم خرداد ماه ۱۳۲۱ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • July 26 · 3 min

    مهدی اخوان ثالث | غمگنانه‌ترین نجابت جنون

    ▨ نام قطعه: غمگنانه‌ترین نجابت جنون ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ در این برنامه می‌خواهم از جغرافیای غمگنانه‌ترین نجابتِ جنون، چند کلمه برای شما حرف بزنم. غمگنانه‌ترین نجابتِ جنون در قلمرو زور و زر و عقل‌های مزدور و زبون به مثابۀ فریاد و فغان‌هایی پر دریغ و درد از دوردستِ کویرهای حیرت و هیهات در خاموشنای تاریکیِ بی‌فریاد آن هم در روزگارهای تاراج و صلابت و سلطۀ زر و زور و بیداد و زمانهٔ جداییِ دردناکِ فضیلتِ عقل از شرف و سلامت نفسِ انسانی که پذیرفته‌ترین توجیه و تعریف عقل در بدیههٔ جاری، مثل بدیهیات رایج روزگار تلوّن، حیله‌گری، قلاشی، قلابی و فرصت‌طلبی‌ست و غلبه‌جویی به هر قیمت و وسیله‌ای که ممکنه هوشمندی و فراست، معنی متداولش خویشتن‌پرستی و کسب توانایی و توانگری‌ست از هر طریق که ممکن باشه و فضایلِ عالی انسانی، غربت‌آلودترین ایامِ اسارت خود رو در نومیدی از هر شش‌جهت می‌گذرانند و فریادشان ضعیف‌ترین ناله‌های نشنیدنی زمانه‌ست و بی‌شنونده‌ترین افسانه محو و فراموش، در هیاهوی بی‌حد و کرانه گوید ار دیوانه گستاخ و گزاف تو مکن از سرکشی با او مصاف آن‌که اینجا مست و لایعقل بوَد بی‌قرار و بی‌کس و بی‌دل بوَد تو زبان از طعنهٔ او دور دار عاشق و دیوانه را معذور دار خوش بوَد گستاخیِ دیوانگان خوش همی سوزند چون پروانگان (عطار) ▨ مهدی اخوان ثالث متخلص به م. امید بخشی از اجرای مهدی اخوان ثالث در تلویزیون، به سال ۱۳۵۹ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Showing 1–20 of 23 episodes