Skip to content
Artwork for شعر | با صدای شاعر
HistoryArtsBooksSociety & Culture

شعر | با صدای شاعر

Schahrouz

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.

🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk

🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz

Play
  • 35 episodes
  • weekly
  • Avg 3 min
  • Persian
Counted on this page — what you have heard stays on this device, so it is not something the list can be paged by.
  • July 18 · 7 min

    مهدی اخوان ثالث | تسلی و سلام | برای دکتر مصدق

    ▨ نام شعر: تسلی و سلام ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ دیدی دلا که یار نیامد؟ گرد آمد و سوار نیامد بگداخت شمع و سوخت سراپای وآن صبحِ زرنگار نیامد آراستیم خانه و خان را وآن ضیفِ نامدار نیامد دل را و شوق را و توان را غم خورد و غمگسار نیامد آن کاخ‌ها ز پایه فرو ریخت وآن کرده‌ها به کار نیامد سوزد دلم به رنج و شکیبت ای باغبان! بهار نیامد بشکفت بس شکوفه و پژمرد اما گلی به بار نیامد خوشید چشم چشمه و دیگر آبی به جویبار نیامد ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیر کز بندت ایچ عار نیامد زی تشنه کشت‌گاهِ نجیبت جز ابر زهربار نیامد یکّی از آن قوافل پر بار- - ران گهرنثار نیامد ای نادر نوادر ایام کت فرّ و بخت یار نیامد دیری گذشت و چون تو دلیری در صف کارزرار نیامد افسوس کاین سفاین حرّی زی ساحل قرار نیامد وآن رنج بی حساب تو درداک چون هیچ در شمار نیامد وز سفله یاوران تو در جنگ کاری بجز فرار نیامد من دانم و دلت که غمان چند آمد ور آشکار نیامد چندان که غم به جان تو بارید باران به کوهسار نیامد ▨ مهدی اخوان ثالث متخلص به م. امید فروردین ۱۳۳۵

  • July 13 · 5 min

    شهریار | پیمانه‌ی الستی

    ▨ نام شعر: پیمانه‌ی الستی ▨ شاعر: استاد شهریار ▨ با صدای: استاد شهریار ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیمانه‌ی الستم پیموده شور و مستی من پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستی نبض جهنده‌ای با روح بَهیمه پیوند نفس زکیه‌ای هم، پیوند ِ جام ِهستی از پای سالکی کو بگذشتی از حجابات بند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستی کرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریایی با دل‌شکستگان هم بر بوریا نشستی ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازان نازی نمی‌فروشی دردی نمی‌فرستی؟ هریک به زخمه‌ی خود ساز ِ تو می‌نوازند؛ بلبل به نغمه‌خوانی، مطرب به چیره‌دستی نعمت تمام کردی اما به عاشقان بس یک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغان چون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستی مست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُر وان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی گر کسوت علائق کندی و بستی اِحرام لبیک ِ کعبه گفتی، بت‌های خود شکستی با زمره لطایف سر بر بلندی آور دانی که هر بلندی سر مینهد به پستی با زمره‌ی لطائف، سر بر بلندی آور دانی که هر پلیدی رو می‌نهد به پستی کین ریشه‌کن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارت ور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی ▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار ────── ♪ ────── متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد

  • July 8 · 3 min

    محمدعلی بهمنی | گفتم بدوم تا تو

    ▨ نام شعر: تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب ▨ شاعر: محمدعلی بهمنی ▨ با صدای: شاعر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــ تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش‌ها؛ خوشا بر من! که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی‌کسی، ها می‌کنم هرشب تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟ که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب

  • July 6 · 6 min

    پروین اعتصامی | زن در ایران

    ▨ نام شعر: زن در ایران ▨ شاعر: پروین اعتصامی ▨ با صدای: پروین اعتصامم ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است. _________ زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشانی نبود زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت زن چه بود آن روزها، گر زآن‌که زندانی نبود؟! کس چو زن اندر سیاهی قرن‌ها منزل نکرد کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود در عدالت‌خانهٔ انصاف زن شاهد نداشت در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود دادخواهی‌های زن می‌مانْد عمری بی‌جواب آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود بس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیک در نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبود از برای زن به میدان فراخ زندگی سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند این ندانستن، ز پستی و گران‌جانی نبود زن کجا بافنده می‌شد، بی نخ و دوکِ هنر خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان در گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبود بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاست زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست عزت از شایستگی بود از هوس‌رانی نبود ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کرد قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود سادگی و پاکی و پرهیز یک‌یک گوهرند گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟! زیور و زر، پرده‌پوشِ عیبِ نادانی نبود عیب‌ها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود زن، سبکساری نبیند تا گران‌سنگ است و بس پاک را آسیبی از آلوده‌دامانی نبود زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد وای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبود اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمی‌شد میهمان زآنکه می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج توشه‌ای و رهنوردی جز پشیمانی نبود چشم و دل را پرده می‌بایست اما از عفاف چادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبود خسروا! دست توانای تو آسان کرد کار ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود شه نمی‌شد گر‌ در این گمگشته‌کشتی ناخدای ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود باید این انوار را پروین به چشم عقل دید مِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود ▨ پروین اعتصامی متخلص به پروین ۱۳۱۴ ــــــ پی‌نوشت: این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنان ایران به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.

  • July 3 · 2 min

    کاظم سادات اشکوری | میثاق

    ▨ نام شعر: میثاق ▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری ▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــ ردّ ِ پای ساقه‌ی وحشی روی برف و شن نمی‌ماند لیک ردّ ِ پایت هست تو مگر با ساق ِ آهو بسته‌ای میثاق که در این شنزار ردّ ِ پایت هست اما قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟ ▨

  • June 30 · 3 min

    علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر

    ▨ نام شعر: مادر ▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار ▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــ از عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون، دارد آهسته می‌زند بیرون، کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون، در عروض عرب نمی‌گنجد مثل من در جهانِ بی‌مادر، مثل تو در جهانِ بی‌ ... خفه‌خون!!! خفه‌خون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالا مثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتون پدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زد کهن‌الگوی قصه‌ی من هم دارد از خا...نمی‌زند بیرون دارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهن‌الگو تحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانون غرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهن‌الگوی این غزل در من، من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون- -که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله می‌داند. مأخذ معتبر؟؟؟ چه می‌دانم! مثلاً ترّهات افلاطون، در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛ کهن‌الگوی این غزل از شعر، من هم از وزن می‌زنم بیرون: آی مادر! مادر! مادر! کاش می‌شد تو را بگنجانم در عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزون چند قرن است رفته‌ای مادر؟! چند قرن است رفته‌ای که هنوز هرچه جان می‌کنم نمی‌گنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟! ▨ علی‌اکبر یاغی‌تبار

  • June 29 · 6 min

    محمد مختاری | از آن نیمه

    ▨ نام شعر: از آن نیمه ▨ شاعر: محمد مختاری ▨ با صدای: محمد مختاری ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ─────♪ ───── این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او ─────♪ ───── باید درست نیمه‌ی شب باشد آنجا که چشم می‌بندد او در نمک اکنون که چشم می‌گشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریده‌است خوابی که دیده می‌شود آن سوی زمین در این سو قطارم را می‌برد و همهمه سرم را انباشته است. کی می‌رسد؟ چگونه پایان خواهد یافت این خط که بین دو حاشیه کشیده می‌شود؟ و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشسته می‌بافد یکریز رج‌هایش را و میله‌ها و انگشتانش زیر و رو می‌شوند در نمک و برف. سر برمی‌گردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقه‌ای ندارد رویای وقت را تکه‌های جنگل ِ ناآشنا سوراخ‌سوراخ کرده‌است جسم ِسپید که نی یا نیزه‌ای گُله به گُله پوستش را کنده باشد تابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده می‌شود آن سو و دوره‌ی رویا را دستی می‌چیند با مقراض هرچند وقتی چشم برهم می‌نهم در صفحه‌ی سپید می‌بینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفته‌ست می‌تابد خواب از ته ِ دریاچه‌های منجمد و باد می‌سوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون می‌زند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانه‌ی جشن و بازی کرده‌اند رقصی که بازمی‌گردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سو آن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت می‌کند؟ انگار هرچه گم شده است آنجا در خاک اینجا برون می‌آید از یخ و شاهد زمین است این صورت تکیده‌ی شفاف با گوشواره‌ای که هنوز برق می‌زند و زخم گوشه‌ی دهانش را می‌تاباند که قدمت جیغش را در تنهایی معین می‌دارد و سرنوشتی را برش می‌زند تا این مسافر که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود در خوابی که دیده می‌شود آن سو باید درنگ می‌کردم وقتی لب‌هایم کرخت می‌شد سرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت می‌کند شاید سپیدی ِ بی‌آرام رامم کرده است انگار چیزی دارد یخ می‌زند یا نمک می‌شود دوباره اینجا نگاه ِ هیچ‌کس روشن نیست باید برای دیدار همچنان چشمان قدیمی‌ام را حفظ کنم و بازگردم رویا را تا آنجا که باید کم‌کم پایان پذیرد وهم ِسپید در تن می‌دود و سبزی ِ سیاه از رگه‌ها گاهی رد می‌شود انبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کرده‌است و وسوسه ی دیدن را افزوده است در این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایی یا صورتی دل ـ یخ یا پیکره‌ای دل ـ نمک و چشم را می‌کِشاند تا تبدیل کند و این زن ِ شکسته که می‌بافد خود را یکنواخت تنها روبه‌رویش را می‌نگرد می‌بیند آیا هرگز مقابلش را؟ می‌تواند اصلا ببیند؟ بیرون پنجره نگاهی‌ست که تاریکی ِ سحرگاهش را به روشنای این عصر کشانده‌است می‌تابد خود را بر دست راستم که کم‌کم کرخت می‌شود همچون نوشتنم از راست که سایه‌اش بر کاغذ دارد آرام می‌گیرد باید چقدر می‌نوشتم تا چشمم بیارمد؟ باید چقدر چشم می‌گشودم، تا چشم گشاید او دوباره؟ و این زن ِ شکسته که اکنون به شیشه چسبیده است... پلکم به هم می‌آید و دستم فرو می‌ماند در نقطه‌ی هنوز و برف حتما باز هم افقی می‌بارد در شیشه‌ی قطار که اکنون تاریک است. ▨ محمد مختاری مونترال - تورنتو ، آذر و دی ماه ۱۳۷۴ از مجموعه شعر وزن دنیا صفحه‌ی ۸۳

  • June 24 · 2 min

    مشفق کاشانی | نقش آرزو

    ▨ نام شعر: نقش آرزو ▨ شاعر: مشفق کاشانی ▨ با صدای: مشفق کاشانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شبی گیسو به صبح روی ِ او ریخت دل ِ من زین پریشانی فرو ریخت بسی گوهر مرا از روزن ِچشم به یاد ِلعل ِگوهرزای ِاو ریخت شد از موج ِحوادث، نقش بر آب دلم هر بار نقش ِ آرزو ریخت متاب ای آفتاب از جام کامشب صراحی خون در این بزم از گلو ریخت گل ِ خوش رنگ بویم چون گذر کرد به باغ از لاله و گل رنگ و بو ریخت گذشت از مردمی، آنکس که از جهل به پای ِمردم ِدون آبرو ریخت ز تاب ِباده، آن خورشید‌ وَش دوش به رخسار ِ چو مَه، اختر فرو ریخت چه وجدی مشفق از عشق ِ غزالی در این زیبا‌غزل طرحی نکو ریخت ▨ عباس کی‌منش مشهور به مشفق کاشانی متخلص به مشفق

  • June 23 · 2 min

    شهیار قنبری | عشق است

    ▨ نام شعر (ترانه): عشق است ▨ شاعر: شهیار قنبری ▨ با صدای: شهیار قنبری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــــــــــ باز این ترانه‌ها را عشق است رخشِ سرخِ بادپا را عشق است عشق درگیر غروبِ درد است باز هم طلوعِ ما را عشق است آی از خانه‌ی زخم و گریه غربتِ بغض‌گشا را عشق است آی از آب و هوای بی عشق بادبانِ ناخدا را عشق است اهل بی‌مرزترین دریا باش آی، اهل همه‌جا را عشق است، از غزل باختگان می‌ترسم شعرهای بی‌هوا را عشق است، ای قشنگِ سازها، آوازها روزهای بی‌عزا را عشق است ▨ شهیار قنبری

  • June 18 · 3 min

    رضا براهنی | آه! آن چند ثانیه باستر کیتون

    ▨ نام شعر: آه! آن چند ثانیه باستر کیتون ▨ شاعر: رضا براهنی ▨ با صدای: رضا براهنیر ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ─────♪ ───── پنجاه و پنج سال پیش که من کفش‌های دنیا را پوشیدم دنیا شروع کرد به چرخیدن مثل نوار فیلم در یک فضای مبهم و پر گرد و خاک من مثل بازیگرانِ فیلم‌های صامت ِ پیش از حضور یافتنم در جهان دویدم با افتخار و با سرعتی غریب پنجاه و پنج سال پیش اما تو، عشق! انگار پنجاه و پنج سال و چند ثانیه پیش از این به «عالم باقی» شتافته بودی چون مادری که چند ثانیه پیش از تولد فرزندش می‌میرد و بچّه سالم می‌ماند اما چه سالمی! بی‌آنکه مادرش او را نشانده باشد بر زانویش و گونه‌هایش را بوسیده باشد و دست‌هایش را لیسیده باشد و بعد از این، یک نکته را همه می‌گویند: مادر، عین تو بود! سیبی دو نیم! و عکس‌های آلبوم عشاق را نشانم دادند -چون عکس‌های مادر ِ مرده که بعد از هزار ماه هنگام احتضار نشانت دهند- مسوّده‌های عشق بی‌آنکه از خود آن عشق و عاشقی خبری باشد !آه،‌ آن چند ثانیه باستور کیتون! ▨ هفتم آبان ۱۳۷۰ - تهران از کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۵۱

  • June 15 · 1 min

    احمد شاملو | کسی را اعتراضی هست؟

    ▨ نام گردانه: کسی را اعتراضی هست؟ ▨ شاعر: احمد شاملو ▨ با صدای: احمد شاملو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــ ... (کسی را اعتراضی هست؟) و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رود مردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارند و نبض‌ها و زبان‌ها را هنوز از تبِ خشم تقلایی {کوبش و آتشی} هست. ... دیری‌ است تا دَم بر نیاورده‌ام اما اکنون هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می‌گشاید. ... صفِ پیادگانِ سرد آراسته است و پرچم با هیبتِ رنگین برافراشته. تشریفات در ذُروه‌ی کمال است و بی‌نقصی است راست در خورِ انسانی که برآنند تا همچون فتیله‌ی پُردودِ شمعی بی‌بها به مقراضش بچینند. ... (کسی را اعتراضی هست؟) ▨ احمد شاملو - ۲۰ تیرِ ۱۳۶۳ بخشی از شعر در جدال با خاموشی از دفتر شعر «مدایح بی‌صله» ـــــــــــــــ پی‌نوشت اول: سه‌نقطه یعنی شعر در آنجا برش خورده و پیوسته نیست. پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد { } آمده است.

  • June 12 · 2 min

    نادر نادرپور | دیدار

    ▨ نام شعر: دیدار ▨ شاعر: نادر نادرپور ▨ با صدای: نادر نادرپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ من او را دیده‌بودم نگاهی مهربان داشت غمی در دیدگانش موج می‌زد که از بختِ پریشانش نشان داشت نمی‌دانم چرا هر صبح، هر صبح که چشمانم به بیرون خیره می‌شد میان مردمش می‌دیدم و باز غمی تاریک بر من چیره می‌شد شبی در کوچه‌ای دور از آن شب‌ها که نور آبی ماه زمین و آسمان را رنگ می‌کرد از آن مهتاب شب‌های بهاری که عطر گل فضا را تنگ می‌کرد در آنجا، در خَمِ آن کوچه‌ی دور نگاهم با نگاهش آشنا شد به یک دَم آن‌چه در دل بود گفتیم سپس چشمان ما از هم جدا شد از آن شب دیگرش هرگز ندیدم تو پنداری که خوابی دلنشین بود به من گفتند او رفت نپرسیدم چرا رفت ولی در آن شب بدرود، دیدم که چشمانش هنوز اندوهگین بود ▨ نادر نادرپور از کتاب: شعر انگور

  • June 7 · 2 min

    فریدون مشیری | آزادی (پشه‌ای در استکان)

    ▨ نام شعر: آزادی (پشه ای در استکان) ▨ شاعر: فریدون مشیری ▨ با صدای: فریدون مشیری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــ پشّه‌ای در استکان آمد فرود تا بنوشد آنچه واپس مانده بود کودکی از شیطنت بازی‌کنان بَست با دستش دهانِ استکان پشّه دیگر طعمه‌اش را لب نزد جَست تا از دامِ کودک وارهد خشک‌لب می‌گشت حیران، راه‌جو زیر و بالا، بسته هر سو راهِ او روزنی می‌جُست در دیوار و در تا به آزادی رسد بار دگر هرچه بر جستِ تکاپو می‌فزود راهِ بیرون رفتن از چاهش نبود آنقدر کوبید بر دیوار سَر تا فرو افتاد خونین بال و پر جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ لیک آزادی گرامی‌تر عزیز ▨ فریدون مشیری

  • June 3 · 3 min

    م. آزاد | تو را با چه نامی بخوانم؟

    ▨ نام شعر: تو را با چه نامی بخوانم؟ ▨ شاعر: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی) ▨ با صدای: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی) ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــــــــــ تو را دوست دارم تو را با همین چشم‌های هراسان تو را دوست دارم تو را در زمستانِ بیداد تو را ای صدایِ صداها تو را ای خیالِ رهایی در این شب که یلداست در این عسرت، این وهم، این بی‌پناهی تو را با چه نامی بخوانم؟ به نامی که زیباترین است، نامی که داری؟ بخوانم تو را بختِ بیدار بنامم تو را روشنی، روشنایی؟ تو را ماه تو را مهر تو را مهربان، مهربانی؟ تو را با چه نامی بخوانم؟ ▨ م. آزاد

  • June 2 · 2 min

    احمد شاملو | ماهی

    ▨ نام شعر: ماهی ▨ شاعر: احمد شاملو ▨ با صدای: احمد شاملو ▨ پالایش و تنظیم: شهر وز کبیری ـــــــــــــــــ من فکر می‌کنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ: احساس می‌کنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای چندین هزار چشمه‌ی خورشید در دلم می‌جوشد از یقین؛ احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان می‌روید از زمین. □ آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو! من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛ از برکه‌های آینه راهی به من بجو! □ من فکر می‌کنم هرگز نبوده دستِ من این سان بزرگ و شاد: احساس می‌کنم در چشمِ من به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛ احساس می‌کنم در هر رگم به هر تپشِ قلبِ من کنون بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس. □ آمد شبی برهنه‌ام از در چو روحِ آب در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم. من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس: «ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!» ▨ احمد شاملو - ۱۳۳۸ از دفتر شعر باغ آینه

Showing 21–35 of 35 episodes